Sunday, November 28, 2004

امید



شعرها خوشبختند

دلتنگ نیستند گریه نمیکنن
د

نعش شاعر اند

...همین

Saturday, November 13, 2004

میلاد


چشم بر هم زدنی

و

سرشار از رنگ میشوی

...از پاییز


.تولدت مبارک

Sunday, November 07, 2004

تصویر


!با چشم چه چیزها که میشود ندید

دیگر زنده نیست؛

.تصویری که چشم باز کنی که ببینی که بدانی خیال نیست


!با چشم چه چیزها که میشود ندید

عمیق ، نگاه تو

مغروق، خیال من

...مَردُمک ِ سرگردان ِ مَردُم


!من مُردَم-

-اعتراف یک چشم -


.با چشم میشود ندید

Monday, October 18, 2004

تو





من

مطلق ِ سکوت

کاغذها

گفتی:وقتی دلتنگ شدی بنويس " فقط "


.گفتی:فقط وقتی دلتنگ شدی بنويس

من

سرمای ِ مطلق
...

خاکسترم سرد نشد

زبانه ميکشم هنوز

.خاکستری امّا شدم

اندوه




تو لبخند نميزنی

.می انديشی

من اما ــ بزنگاه ِ پُرسان ِ تو ــ

لبخند زدم

.به کوچک ِ پَرسه زنی که من است

من



اخم ميکنم

" صورتی به من نمی آيد "

.نگاه ميکنی ، ميبافی

تکّه پاره های من اند

قصّه هايم

.با چشم های بسته ميبافم

س




هفت سنگ
دست ساده ی تو ، چرخشی ، که فرو پاشم از هم که بخندی

هفت سین
...سکوت سنگين ِ تو ، که بدانم سال تمام شد و

.من سنگ شدم

!



مبهوت

غوطه ور

گردان
***

!انديشه

نمي مانند

.لحظه هايي كه بودنت را به خاطر دارند

!افسانه

نمي چرخند

.ماهي هاي تنگ بلور وقت ِتحويل سال
***

!...

.من و ماهي ها نيست ميشويم

نبودن یا...



خدا هم که باشی پير ميشوی

آنگاه که مردت را

نشانه کنند

حک شده

بر روی يک فلز

آويخته به گردنت؛

و تو سالها انديشه ات

بوی جنگ بگيرد؛

مرگ

تعفن

ترکش، ـ که پاهای دخترکت را به غنيمت برد ـ

.خدا هم که باشی ميشکنی

مثل خانه ات

زير بار هزار قرض؛

.و دستانی که خانه را قسمت ميکنند

ميان هياهوی سکوت جستجو ميکنی خود را؛

ميان خانه و ترکش

.کنار مردت

.خدا هم که باشی تمام ميکنی

وهم



:شروع ميکنيم
يک خط / سفيد / آدم ها يی با چشم های گشاد / نفس های حبس / نگاه های خيره / ایستاده/ آماده برای
.دويدن

:تمام ميکنيم

.یک خط / سفيد / صدای آژير دستگاه / نهايت يک زندگی / قلبی که نمیزند
.يک خط / سفيد/ چراغ روشن/ رد مهتابی روی پلک های بسته
***

...خط خطی ها ی سياه راه راه های سفيد

.اين تابلو فروشی نيست



Wednesday, October 13, 2004

سلام




اما اگر سراسر كوچه ام را سر راست

و سراسر سرزمينم را همچون كوچه ای بی انتها بسرايم

ديگر باورم نميداريد . سر به بيابان ميگذاريد

(پل الوار)