Tuesday, March 20, 2007

بهار . هیچ

...
بنواز دخترکم
بنواز

امشب تمام جانت را بنواز

بهاری دیگر می آید
بر این بهار خالی بتاز
بنواز

گمگشته آوازهایم را رها کن
با همین فریادهای دیوانه بنواز

خوشا ساز
خوشا نیستی

Sunday, October 15, 2006

فنا

انسان، وقتی مینالد از درد
انسان،وقتی میغرد از خشم
وقتی میگرید...انسان!

رها شده ای میان میلاد و مرگ

خدایان به سُخره اش گرفتند
پیغامبران وعده ی امیدش دادند
و کیمیاگران به بازی ِعمر جاویدش خواندند

و او به چشم بر هم زدنی نیست شد

Sunday, October 01, 2006

luna

چشم که باز کردم ديگر آنجا نبودي
و همه چيز غريب مينمود
کسي در گوشم ميخواند
...venere si accendera`/ I sogni miei risvegliera`/ Salira` con l`oscurita

(برادرکم گفت: يه روزي کر ميشي دختر صداي اين هدفونُ منم دارم ميشنوم )



...Una speranza senza eta`...


گفتم: اگه همچين صدايي داشتم ديگه از... استاد آواز فرياد کشيد : باز هم اشتباه دختر جان باز هم...صدا نه (جانم . فکر، فکر

چشمانم را باز بستم



E so gia` che le seguiro` con l`oscurita`...


...به دخترکي ميانديشم که با نُتي هم خوابه شد




Il Mirto E La Rosa متن ايناليايي ازقطعه ي
Alessandro Safine/آلبوم لونا

Wednesday, December 21, 2005

سکوت

....
وقتی راهی بر نوشتن مرگ نیست

.باید مُرد
***
!مَرد میگوید:بنویس

.مَرد نمیداند در خفقان این کاغذ های سفید مرده ام
…نه جوششی،نه الهامی، نه هیچ مُزخرفی از این دست

Saturday, July 16, 2005

!فعلا ً بمیر



فردای مرگت برایت گل میفرستیم
!فعلا ً بمیر

:روی گل ها یاد داشت میگذاریم
«در اندوه مرگ مَردی آزاد»...................................
!فعلا ً بمیر

پس فردایش میگذاریم برایت بیانیه صادر کنند
!فعلا ً بمیر

نمیگوییم درد کشید
میگوییم تا لحظه ی آخر داشت نان و مربایش را میخورد
!فعلا ًٌ بمیر

میگوییم بگویند مرگی شاهانه بود
!تو بمیر
همه چشم به راه مرگ تواند
!بمیر!......بمیر

Friday, June 24, 2005

هیاها

.
.

اینجا بیش از هر جانوری سگ هست
سگی.....سگ هایی.....هزاران سگ
خاک به هوا بلند میکنند
با پوزه هاشان
وقتی
در جستجوی حقارت خویشند
اینجا بیش از هر جانوری سگ هست
.
:مرا اما آرزویی در سر
.
گاو نری خشمگین
تنها یکی ......................
که بدود
بدرد..............
خاک به هوا بلند کند
با آخرین خیزی که
.مرگ حقیران است ...........................

Tuesday, June 14, 2005

دوزخ

!هان! مینوس! پاس دار ِ دوزخ
چونان سخت بر جای مانده
با نگاهی چونان درنده

!اینک اینان
فرو مایگانی که در تلاطم وهم
دروغ میشنوند و همخوابه ی دروغ گویان ِ لبخند بر لب
تعفن به دنیا می آورند


!اینک تو
.دوزخیانت را دریاب

Wednesday, April 27, 2005

دالان

کسی که نیست

انتظار ؛ شهودی که نیست

معجزه ؛ امیدی هم نیست

Thursday, January 13, 2005

تعلیق


نه پا و دست زنان ِ یاسی عمیق
نه پرواز کنان ِ شادی ای بزرگ
نه هلـهله
نه اشک


از انتها به ابتدا خواندن ِفصلها و
نیافتن ِ نشانه ای ، پیامی


نفسی که نمی کشی
تنها
...............................
می گوید زندگی کجاست.....................................


معلق
...آویخته


تنها تصویر ِ شاخه ی درختی و طناب و گره ای سخت
رهنمون ِ مرگ نیست
.......................................
معنای ِ آویختگی؛
..............................................................
میان ِ کتابهای ِ قصاص و حدود و تعزیر
میان ِ کلمات ِ زندانی قالبهای تنگ
میان ِ نفهمیدنم ، ترسم ، بی علاقگی
دست و پا زدن
..............................................
.مــــرگ است..................................................................

Saturday, December 04, 2004

دیگه نخون آوازه خون



خاک کاویدن

جستجوی آنچه کاشته ای

.....
بیهوده چشم به راهی


سالهاست صدایی بر نمی خیزد

خفقان نبود آزادی نیست این

اعتمادی نیست

به همین سادگی




میگویند لحظه شماری گاهی

روز شماری گاهی


قبر میشمارم من

بارور نُتی نیستم

نخواهم شد



!زنی خوشبخت

!معصوم

!
فداکار


.قتل صدایم را نظّاره میکنم

Wednesday, December 01, 2004

میشنوی؟



!سکوت منم

.پادشاه ِ هیچ . هیچ ِ این دالان ِ تنگ



!منم سکوت

.حقیر ترین رعیت ِ هیاهوی ِ دیار ِ تو



میان این لحظه های بی ریا رنگ

چشم بسته

.ایستاده ام

Sunday, November 28, 2004

امید



شعرها خوشبختند

دلتنگ نیستند گریه نمیکنن
د

نعش شاعر اند

...همین

Saturday, November 13, 2004

میلاد


چشم بر هم زدنی

و

سرشار از رنگ میشوی

...از پاییز


.تولدت مبارک

Sunday, November 07, 2004

تصویر


!با چشم چه چیزها که میشود ندید

دیگر زنده نیست؛

.تصویری که چشم باز کنی که ببینی که بدانی خیال نیست


!با چشم چه چیزها که میشود ندید

عمیق ، نگاه تو

مغروق، خیال من

...مَردُمک ِ سرگردان ِ مَردُم


!من مُردَم-

-اعتراف یک چشم -


.با چشم میشود ندید

Monday, October 18, 2004

تو





من

مطلق ِ سکوت

کاغذها

گفتی:وقتی دلتنگ شدی بنويس " فقط "


.گفتی:فقط وقتی دلتنگ شدی بنويس

من

سرمای ِ مطلق
...

خاکسترم سرد نشد

زبانه ميکشم هنوز

.خاکستری امّا شدم

اندوه




تو لبخند نميزنی

.می انديشی

من اما ــ بزنگاه ِ پُرسان ِ تو ــ

لبخند زدم

.به کوچک ِ پَرسه زنی که من است

من



اخم ميکنم

" صورتی به من نمی آيد "

.نگاه ميکنی ، ميبافی

تکّه پاره های من اند

قصّه هايم

.با چشم های بسته ميبافم

س




هفت سنگ
دست ساده ی تو ، چرخشی ، که فرو پاشم از هم که بخندی

هفت سین
...سکوت سنگين ِ تو ، که بدانم سال تمام شد و

.من سنگ شدم

!



مبهوت

غوطه ور

گردان
***

!انديشه

نمي مانند

.لحظه هايي كه بودنت را به خاطر دارند

!افسانه

نمي چرخند

.ماهي هاي تنگ بلور وقت ِتحويل سال
***

!...

.من و ماهي ها نيست ميشويم

نبودن یا...



خدا هم که باشی پير ميشوی

آنگاه که مردت را

نشانه کنند

حک شده

بر روی يک فلز

آويخته به گردنت؛

و تو سالها انديشه ات

بوی جنگ بگيرد؛

مرگ

تعفن

ترکش، ـ که پاهای دخترکت را به غنيمت برد ـ

.خدا هم که باشی ميشکنی

مثل خانه ات

زير بار هزار قرض؛

.و دستانی که خانه را قسمت ميکنند

ميان هياهوی سکوت جستجو ميکنی خود را؛

ميان خانه و ترکش

.کنار مردت

.خدا هم که باشی تمام ميکنی